تبليغاتX
به سایت وحید باقری خوش آمدید. اسیر - "بسم رب الشهدا"
شب رفتن توي خانه ي كوچكمان آدمهاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه آمده بودند.صدو چند نفري مي شدند.عباس صدايم كرد كه برويم آن طرف, رفتيم آن جا كه حرفهاي آخر را بزنيم.چيزهايي مي خواست كه در سفر انجام دهم.اشك همه ي پهناي صورتش را گرفته بود.نمي خواستم لحضه رفتنم,لحظه جداشدنمان تلخ شود.
گفت:"مواظب سلامتي خودت باش,اگر هم برگشتي ديدي من نيستم ..."
اين را قبلا هم شنيده بودم.طاقت نياوردم.گفتم:"عباس چه طوري مي توانم دوري تو را تحمل كنم؟ تو چه طور مي تواني؟"
هنوز اشكهاي درشتش پاي صورتش بودند.گفت:"تو عشق دوم مني,من مي خواهمت,بعد از خدا. نمي خواهم آنقدر بخواهمت كه برايم بت شوي."
ساكت شدم.چه مي توانستم بگويم؟من در تكاپوي رفتن به سفر و او...؟
گفت :"مليحه,كسي كه عشق خدايي خودش را پيدا كرده باشد بايد از همه ي اينها دل بكند."
گفت:"راه برو نگاهت كنم."
گفتم:" وا... يعني چه؟"
گفت مي خواهم ببينم با لباس احرام چه شكلي مي شوي؟"
من راه مي رفتم و او سر تا پايم را نگاه مي كرد.جوري كه انگار اولين بار است مرا مي بيند. انگار شب خواستگاريم باشد.
گفتم :" بسه ديگه! مردم منتظرند." گفت:" ول كن بگزار بيشتر با هم باشيم."
از خانه كه مي خواستيم بيرون بياييم,رفت و يكي از پيراهن هايم را آورد.گفت:"اين را آنجا بپوش." به خانه كه برگشتيم همه شوخي ميكردند كه اين حرفهاي شما مگر تمامي دارد. دو ساعت حرت زده بوديم.
اتو بوس ها در مسجد منتظرمان بودند.هم سفرهايمان همه دوست و هم كارهاي عباس و خانم هايشان بودند.توي حياط مسجد از شلوغي مرا كناري كشيد. ميدانست هلو دوست دارم.زود رفته بود برايم هلو گرفته بود.انگار دوره نامظديمان باشد, رفتيم يه گوشه و هلو خورديم .بچه ها هم كه مي آمدند مي گفم برويد پيش ماماني يا باباجون. مي خواهم با مامانتان تنها باشم.
اتو بوس منتظر آمدنم بود.همه سوار شدند بالاخره بايد از هم جدا مي شديم.آقايي كنار اتوبوس مداحي مي كرد و صلوات مي فرستاد. يكباره گفت :"سلامتي شهيد بابايي صلوات." پاهايم ديگر جلو تر نرفتند. برگشتم به عباس گفتم:" اين ديكر چه مي گويد؟"
گفت:" اين هم از كارهاي خداست."
پايم پيش نمي رفت . يك قدم جلو مي گذاشتم ,ده قدم بر مي گشتم.سوار اتو بوس كه شدم هيچ كدام از آدمهايي را مه آنجا نشسته بودند نمي ديدم. فقط او را نگاه ميكردم كه تا وسطهاي اتو بوس هم آمده بود بدرقه ام,و گريه مي كردم.خيال اينكه آخرين باري باشد كه ميبينمش , بي تابم مي كرد.لحظه ي آخر از قاب پنجره ي اتوبوس او را ديدم كه سرش را بالا گرفته و آرام لبخند مي زند. يك دستش را روي سينه اش گداشته بود و دست ديگرش را با نشانه ي خداحافظي برايم تكان ميداد.
اين آخرين تصويري بود كه از زنده بودنش ديدم.بعد از گذشت اين همه سال ,هنوز آن لبخند آخريش را يادم نرفته است.

................

پايگاه هوايي تبريز.روز عيد قربان. ساعتي مانده به ظهر.
مرد از چند شب پيش تقريبا نخوابيده بود. كارهاي زيادي داشت كه بايد انجام ميداد. به زن قول داده بود تا عيد قربان خودش رابه حج مي رساند . فرصت كمي مانده بود.فقط تا چند ساعت ديكر خورشيد در وسط آسمان بود.سه روز مداوم پرواز كرده بود. يك وعده غذايي كامل هم نخورده بود. همه مي ديدند مه اين مدر كمي عجيب از روزهاي ديگر هم غير عادي تر است.
هواپيماي اف-5 به دستور او كاملا مسلح شده بود. تجهيزات پروازيش را بر داشت و از پلكان جنگنده بالا رفت.چند لحظه بعد غول آهني روي هوا بود و داشت روي سر عراقي ها آتش مي ريخت.آفتاب سر ظهر روي بدنه فلزي هماپيما سر مي خورد. ما موريت با موفقيت انجام يافته بود.و حالا بايد بر مي گشت.
در مسير بر گستن, كوههاي بلند زير پايشان, دشتي سبز را در بر گرفته بودند.از توي كابين پايين را نگاه كردو بهشت هم شايد جايي مثل همين مي بود. صدايش در راديو هواپيما پيچيد به كمك خلبانش گفت"اون پايين را نگاه كن !درست مثل بهشت مي ماند".فكر كرد خدا لعنتشون كند كه با جنگ, اين بهشت را به جهنم تبديل كرده اند".
حرف آخر نا تمام ماند.در كابين صدايي پيچيد.پدافندي شليك كرده بود.گلوله اي به دست مرد خورد و مسيرش را با گردنش ادامه داد.كمك خلبان هرچه مرد را صدا كرد جوابي نشنيد. كابين عقب را نگاه كرد. شيشه ي هواپيما شكسته بود و باد به شدت داخل كابين مي زد و خون ها را پخش مي كرد.
۱۵ مرداد ۱۳۶۶
شهادت عقاب تيز پرواز سرلشکر عباس بابايی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:10  توسط وحید باقری  |